تبليغاتX
رویای مهتاب



























رویای مهتاب

شعر-داستان

در میان واژگان نا معلوم، نا مفهوم

چه میکند

چه در سر دارد

چرا پرواز را به من نمی آموزد

چرا ناخوداگاهم را نمیخواند

به خود یاد داده ام

که دیگر هیچ ننویسم...

ای قلم باز من هستم و تو

تو باز آمدی بی آنکه من بخواهم

بیم دارم از آمدنت

از بودنت

حرفهایی است اینجا

کلامی است که در قلم نمی گنجد

آتشی است که تو را خواهد سوزاند

پس بگذر از من

بگذر از راز درونم

ای قلم ...


| شنبه دوم اردیبهشت 1391 | 17:55 | مهتاب| |


گاهی پروانه ها هم اشتباه عاشق میشوند ،

به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند !


| جمعه پنجم اسفند 1390 | 23:40 | مهتاب| |

 

داستان از اين قرار است که يک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه‌اي مي افتد

که داشت گريه مي کرد.

کافکا جلو مي‌رود و علت گريه ي دخترک را جويا مي شود...

دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ مي‌دهد : عروسکم گم شده !

کافکا با حالتي کلافه پاسخ مي‌دهد : امان از اين حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت !!!

دخترک دست از گريه مي‌کشد و بهت زده مي‌پرسد : از کجا ميدوني؟

کافکا هم مي گويد : برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه !

دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه که کافکا مي‌گويد : نه . تو

خونه‌ست. فردا همينجا باش تا برات بيارمش ...

کافکا سريعاً به خانه‌اش بازمي‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه مي‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن

کتابي مهم است !

و اين نامه‌ نويسي از زبان  عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه مي‌دهد ؛ و دخترک در تمام اين مدت

فکر مي‌کرده آن نامه ها به راستي نوشته‌ عروسکش هستند...

و در نهايت کافکا داستان نامه‌ها را با اين بهانه‌ عروسک که «دارم عروسي مي کنم» به پايان مي‌رساند...

*

اين؛ داستان همين کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است.

اينکه مردي مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکي کند و

نامه‌ها را – به گفته‌ي همسرش دورا – با دقتي حتي بيشتر از کتابها و داستان‌هايش بنويسد؛ واقعا

تأثيرگذار است...

او واقعا باورش شده بود. اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم بستگي به صداقتي دارد که به آن بيان مي‌شود.

-  امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟

اين دوّمين سوال کليدي بود و کافکا خود را براي پاسخ دادن به آن آماده کرده بود ، پس بي هيچ

ترديدي گفت : چون من نامه‌رسان عروسک‌ها هستم...!


| پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 | 15:40 | مهتاب| |

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید

| پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 | 11:27 | مهتاب| |



دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .


فریدون مشیری

| پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 | 19:43 | مهتاب| |


روح بیمار طبیعت را - می فهمی

در دیار خشک

در میان سایه های تیره - در زنجیر

مرگ را می بینی

گاه بی تابی

گاه می خندی


عاشق باران که باشی

در اضطراب شب - به دنبال آغوش امنی می گردی

تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش

تا فراموش کنی

منتظر می مانی


عاشق باران که باشی

بر نگاه بی کلام پنجره - چشم می دوزی

شعر می خوانی


| جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | 17:6 | مهتاب| |


liy0nom60ypvepk58vt.jpg


دفتری بود که گاهی من و تو

می نوشتیم در آن

از غم و شادی و رویاهامان

از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم

من نوشتم از تو:

که اگر با تو قرارم باشد

تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد

که اگر دل به دلم بسپاری

و اگر همسفر من گردی

من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال

تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!

تو نوشتی از من:

من که تنها بودم با تو شاعر گشتم

با تو گریه کردم

با تو خندیدم و رفتم تا عشق

نازنیم ای یار

من نوشتم هر بار

با تو خوشبخترین انسانم....

ولی افسوس

مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!


| دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 | 16:24 | مهتاب| |



اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

- یعنی همین کتاب اشارات را -

با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ...

نا گاه

انگشت های "هیس!"

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغای چشم های من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !


"قیصر امین پور"

| جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 | 19:22 | مهتاب| |


و من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟


و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را!


و هنوز دست و پا میزنند


ذهن خسته ام...


قلب درمانده ام...


چشمان بهت زده ام!!!


حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!!



| پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 | 19:4 | مهتاب| |





| چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 | 10:6 | مهتاب| |

Design By : shotSkin.com